![]()
پست الکترونیک سرودهای سبز قبلی سرودهای سبز قبلی
مهر 1388
شهریور 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آرشیو موضوعی سرودها
جستجو
پیوندها
فتوبلاگم!
فرادرماني امروز پایگاه خبری امیرکبیر آفتاب کودکان خیابانی توسعه پایدار نگاه نو گروه تخصصی طبیعت گردی ایران سفر ايراني ماساژ درماني آخرالزمان پرمايون ابتكار سبز حل آنلاين مسائل رياضي! Pics دكتر آرش نراقي وب سايت نقاشي كودكان و نوجوانان خياط باشي شهروند جهان باشيم فرنگيس فقط با يك كليك.. :: قالب ساز :: سرودهای روزانه
روزنه
از يادداشتهاي يك دختر ترشيده نقشه ترافیکی تهران تجربه بودن در اكنون آزاد كوه فلسفه علم ما و موچول مهربان تر از برگ تخته خاكستري پروازرابه خاطربسپارپرنده مردنیست عشق عرفان ادب و هنر قدرت تفکر و اندیشه تمام سرودها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرود سبز رویش
قشم : در دست نگارش
می تونین تا مطلبم آماده شه چندتا از عکسای قشمم رو تو فتوبلاگم ببینین :http://www.photoblog.com/sorodesabz/2008/04/18/ آب کم جوی تشنگی آور به دست تا بجوشد آبت از بالا و پست
|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در شنبه سی و یکم فروردین 1387 ساعت 16:14
دوستی
این روزا همه اش دارم اینوگوش می دم:
"...درزمینی که ضمیر من و توست، از نخستین دیدار ، هر سخن هر رفتار دانه هایی ست که می افشانیم، برگ و باریست که می رویانیم آب و خورشید و نسیمش مهر است زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است در ضمیرت اگر این گل ندمیدست هنوز عطر جان پرور عشق ، گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز دانه ها را باید از نو کاشت آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید کرد، رنج می باید برد دوست می باید داشت بانگاهی که در آن شوق برآرد فریاد باسلامی که در آن نور ببارد لبخند دست یکدیگر را بفشاریم به مهر جام دلهامان را بسپاریم به هم بسراییم به آواز بلند : شادی روی تو ای دیده به دیدار تو شاد باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست تازه ، عطرافشان ، گلباران باد" " زنده یاد فریدون مشیری"
|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 21:37
ده سنگی میمند
تو ادامه سفرم ؛ بعد از کویر به میمند رفتم . ده سنگی که قدمتی بین شش تا دوازده هزار سال برای آن تخمین زده شده. تو وبگردی های شبانه ام پیداش کردم. ازکجا؟ خودمم نمی دونم !!! از اونجا که خودمم خیلی اطلاعاتی در موردش نداشتم ، نشد همسفری جور کنم : - می دونی کجا داری می ری؟ - خیلی نه! - کجای نقشه اس؟ - نزدیک شهر بابکه - شهر بابک دیگه کجاس؟ - نزدیکای یزده!!! - اونجا دوستی آشنایی کسی رو داری؟ - نه! می رم آشنا میشم!! - شب کجا می مونی؟ - یه مهمونسرا داره . شماره مدیرشو تو نت پیدا کردم - دختر! خدا عقلت بده!! تو عیدی تک و تنها راه افتادی داری می ری یه جای غریب که هیشکی اسمشم نشنیده!؟!! آخه اونجا چی داره مگه؟!! اونم تو این دور و زمونه که نمیشه به کسی اعتماد کرد!! ....و برای من همان " آوآ آ آ آ آ آ آ آ آ آ آ یی " بود که از دوردستها مرا می خواند. فراخوانی مقاومت ناپذیر ، میلی شدید به کشف و جستجو ، جاده ای که با درازنای بی انحنایش صدایم می زد و دیگر هیچ..... متن کامل |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 1:58
کویر مرنجاب
و کویر ...... جایی که حس می کنی خدا با همه عظمتش فرود اومده تا در آغوش تو جا بگیره. حس می کنی اون می خواد در نهایت سکوتش تمام ناگفتنیها شو به قلب تو الهام کنه و میگه بیاموز تا چگونه دریافت کنی که:
" جهان قرآن مصور است،
که در آن
آیه ها به جای آنکه نشسته باشند ،
ایستاده اند
با چشمان عاشق بیا
تا جهان را تلاوت کنیم "
"سلمان هراتی"
و گویی تو به همه این سکوت و خلوتی بیکرانه احتیاج داری تا گوشهایت به شنیدن " ناشنیدنی ها " باز شوند.
تازگی ها فکر میکنم چقدر حرفهاست که هیچ جوری نمی تونم بیانشون کنم. شاید یه زمان برام شعر سهراب بود که می گفت: " زندگانی سيبی است گاز می باید زد با پوست" و بعد خودم ديدم که خيلی چیزا مثل" بوی گل مريمه" که هيچ جوری نمی تونی برا کسی توصيفش کنی مگه اينکه يه شکوفه اش رو بگيری جلو بینی اش و بگی " بو کن "!! بعد هی دامنه "ناگفتنی" هام گسترش پیدا کرد و اشتیاقی افزونتر که بتونم به يه راهی بيشتر و بيشتر، از فرای واژه ها با آدمای بيشتر و بيشتری تو ارتباط برم تا اينکه با "عرفان حلقه" آشنا شدم و تونستم زبان ارتباطی قويتری با آدما و با هستی پيدا کنم چون فرا تر از واژه ها بود و از جنس هوشمندی و آگاهی. برام جالب بود که تو عرصه تکنولوژی هم دلیل پیدایش Bluetooth یه چیزی همین جوری بوده. می خواستن یه راهی بسازن که بدون استفاده از سیم و بدون استفاده از نرم افزارهای متعدد؛ دستگاههای مختلف با مارکهای مختلف بتونن با هم مرتبط شن می گن اولین جایی که آدما تو تجربه " ناگفتنی " رفتن لحظه اوج سکس بود بعد خواستن که اون یه لحظه بی ذهنی و بی زمانی رو برا خودشون طولانی تر یا حتی ابدی کنن و روشهای مختلف مدیتیشن بوجود اومد. می گن هزاره سوم؛ هزاره هوشمندیه. زمانیه که آدما از خیلی روشهای زمینی می برن و می رن به سمت اینکه قلبهاشون رو گشوده کنن و دریافتها ی مستقیم داشته باشن و دریافتها و آگاهی هاشون رو با هم سهیم شن. به نظرم ، ناگزیر به استفاده از واژه ها هستیم ولی در خیلی موارد درک آدما از یه واژه مثل داستان " فیل مولانا " ست، هر آدمی تو دیکشنری شخصیش یه تعریفی ازشون داره و اگه یه مثالی از یه بعدی، یه مفهومی رو توضیح بده، از بعد دیگه از اون مفهوم دور می کنه ... و اما داستان سفربه کویر رو می تونین تو متن کامل بخونین : متن کامل |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 19:50
سفر - سفر
دارم می رم سفر " دورها آوایی ی ی ی ی ی ی ی ی است که مرآ آ آ آ آ آ آ آ می خوانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد" ( لطفا با آوازش بخونین وای ی ی ی ی ی ی ی که من از گشت و گذار و کشف دنیاهای درون و بیرون آدمها خسته نمی شم " دورها آوایی ی ی ی ی ی ی ی ی است که مرآ آ آ آ آ آ آ آ می خوانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد" |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 15:3
بالاخره شروع کردم...
بالاخره شروع کردم!! بعد از پنج سال که هر بهمن ماه ، کلی با خودم کلنجار می رفتم که : " این دفعه دیگه شروع می کنم و اولین پستم رو به یاد "بابایی" می نویسم و بر اساس نوشته سنگ مزارش که " هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق" ، با موزیک "Fly ,fly precious one " "Celin Dion" و...." و آخرش... آخرش دوباره همون ترسای آشنای قدیمی زمین گیرم می کردن : " نکنه خراب شه!!" ، " نکنه حرف جالبی برا گفتن پیدا نکنم!!"، " نکنه نتونم ادامه بدم!!" ، " آخه وقتی این همه وبلاگ هست با این همه حرفای قشنگ – قشنگ ، من چه حرف جدیدی می تونم داشته باشم؟!!" و هزارتا نکنه و مبادای دیگه... بالا خره گفتم : " تو پای به راه نه و دگر هیچ مپرس هم راه بگویدت که چون باید رفت"
همیشه تو زندگیم ، تو یه همچین اوضاع و شرایطی ، خیلی حس یه "دونه" رو دارم که حاضر میشه پوسته سختش رو پاره کنه و سفرش رو به سمت گل یا درخت شدن آغاز کنه. تو یه راه کاملا نا شناخته ، با کلی سختی باید قد بکشه . تو دل تاریکی ، باید از بین همه سنگها و صخره ها راه خودشو پیدا کنه : " اگه راه رو گم کنم؟.... اگه اشتباهی برم؟... اصلا کجا دارم می رم؟!!!...." اون دونه می تونه سالها همونجوری بمونه، بدون اینکه هیچ تکونی به خودش بده. در نهایت امنیت و آسودگی. اما شور زندگی وادارش می کنه که ریسک کنه، حاضر شه نم بکشه ، پوسته اش رو بترکونه و سفرش رو به سمت نور آغاز کنه. اصلا آیا از اول می دونه چه اتفاقی قراره بیفته؟! می دونه به چه گل یا درختی قراره تبدیل بشه یا نهایتا چه میوه ای قراره بده؟!! ولی دونه در نهایت شهامت حاضر میشه پاشو تو راهی بذاره که هیچ تضمینی براش نیست، تنها با تسلیم شدن به شور زندگی و هدایت اون. این پیامیه که هر بهار، رویش دوباره طبیعت ، تو گوشم زمزمه می کنه و با تماشای گلهای ریزی که بعد از هر صور اصرافیل بارون ، اولین جوونه اشونو میزنن و با کلی سختی از بین سنگها و صخره ها در میان ، دونه به دونه سلولهام رو مرتعش می کنه: "... و تو ای سرگردان ! اگر به مرگ اعتماد کنی معاد ، انگیزه ایست که تو را بر می انگیزاند سبز تر از هزار بهار" " زنده یاد سلمان هراتی" دراین وبلاگ می خوام از رویش دوباره بگم. رویش دوباره طبیعت و آدمها.اینکه ببینیم "هرلحظه" تو یه آغازیم . " هرلحظه" می تونیم یه پوسته دیگه رو پاره کنیم و یه سفر دیگه رو شروع کنیم و بینهایت وجود خودمون رو تجربه کنیم . " هرلحظه" می تونیم بمیریم و متولد شیم . می خوام بگم " بهار ، از ما بهار میشه" . حتما تو این سفرها همسفرایی هم پیدا می کنیم که می تونیم با هم " سرود سبز رویش" رو سر بدیم و سفرنامه هامون رو به اشتراک بذاریم. در پایان سپاس ویژه دارم به پدرم و به مهدی عزیزم که اگر حمایتش نبود ، هنوزم "دونه" مونده بودم و اینکه یادمون باشه عید امسال به دیدن دل خودمون هم بریم. سبز باشید و سرشار |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت 2:58
|