![]()
پست الکترونیک سرودهای سبز قبلی سرودهای سبز قبلی
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آرشیو موضوعی سرودها
جستجو
پیوندها
فتوبلاگم!
فرادرماني امروز پایگاه خبری امیرکبیر آفتاب کودکان خیابانی توسعه پایدار نگاه نو گروه تخصصی طبیعت گردی ایران سفر ايراني ماساژ درماني آخرالزمان پرمايون ابتكار سبز حل آنلاين مسائل رياضي! Pics دكتر آرش نراقي وب سايت نقاشي كودكان و نوجوانان خياط باشي شهروند جهان باشيم فرنگيس فقط با يك كليك.. :: قالب ساز :: سرودهای روزانه
روزنه
از يادداشتهاي يك دختر ترشيده نقشه ترافیکی تهران تجربه بودن در اكنون آزاد كوه فلسفه علم ما و موچول مهربان تر از برگ تخته خاكستري پروازرابه خاطربسپارپرنده مردنیست عشق عرفان ادب و هنر قدرت تفکر و اندیشه تمام سرودها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرود سبز رویش
هزارمین بیننده
دوست عزیز ! با قدم بهاری تو این صفحه برای هزارمین بار گشوده شد لطف کن سرود سبزت رو با نام و آدرس ایمیل برایم به یادگار بگذار تا هدیه ای به رسم یادبود تقدیم وجود گرانقدرت گردد آوای خوش هزار تــــقدیم تو بـــــــاد سرسـبز ترین بـــــــهار تقدیم تو باد گویند که لحظه ایست رو ئیدن عشق آن لحظـه هـــــــزار بار تقدیم تو باد |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 16:48
کشیش در انتهای راه
بر سنگ مزار کشـیـشـی چنین نوشته بود : « جوان که بودم ، می خواستم دنیا را ارشاد و متحول کنم و به این دلیل به کلیسا پیوستم.چند سال بعد عاجز از ایجاد تحول در دنیا ، تصمیم گرفتم تمرکزم را روی مردم کشورم بگذارم و مدتی بعد ، تمرکزم را روی شهرم گذاشتم و کمی بعد روی محله ای که کلیسایم درآن بود. به میانسالی که رسیدم خسته و عاجز از ایجاد تحول در دنیا و کشور وشهر و محله ام ، تصمیم گرفتم فقط به خانواده ام بپردازم . وقتی به پیری رسیدم ، دیدم تنها کسی که قادر به ایجاد تحول دراو بوده ام ، "خودم" بوده ام و امروز که در آستانه مرگم ، اععتراف می کنم که اگر از ابتدا به ایجاد تحول و آگاهی در خودم پرداخته بودم ، چه بسا شعاع آن به خانواده ؛ محله ؛ شهرو کشورم هم گسترده می شد و چه بسا می توانستم در دنیا تحولی به وجود بیاورم. |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 ساعت 16:6
پدر روزنامه می خواند اما پسر کوچکش مرتب مزاحمش می شد. حوصله پدرسر رفت و صفحه ای از روزنامه را که نقشه جهان را نشان می داد جدا و قطعه – قطعه کردو به پسرش داد : «بیا ! کاری برایت دارم . بیا یک نقشه دنیا به تو می دهم ، ببینم می توانی آنرا دقیقا همانطور که هست بچینی؟ » و دوباره سراغ روزنامه اش رفت . می دانست پسرش تمام روز گرفتار این کار است . اما یک ربع ساعت بعد پسرش با یک نقشه کامل برگشت. پدر با تعجب پرسید: « مادرت به تو جغرافی یاد داده؟!! » پسر جواب داد : « جغرافی دیگر چیست؟ !! » پدر پرسید :«پس چگونه توانستی این نقشه را بچینی؟!! » پسر گفت : «اتفاقا پشت این صفحه تصویری از یک آدم بود . وقتی توانستم آن آدم را دوباره بسازم دنیا را هم دوباره ساختم »
|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 12:10
باران
« باران بهانه است ! آسمان را هوس بوسه زدن بر خاک است » |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 11:11
همشاگردی سلام
همشاگردی سلام!!
جمعه بعد از ظهر یه برنامه گذاشتیم و همکلاسیهای دبیرستان دور هم جمع شدیم. سازماندهی این کار طی هفته گذشته کلی بهم انرژی داد و بالاخره بغض قلمم رو هم شکست . من بودم و دوتا گوشی و فرمان استراحت در منزل. بالاخره باید یه کاری می کردم دیگه! امسال دومین سالی بود که دور هم جمع می شدیم . یه تعداد از بچه های پارسال نیومده بودن و چند نفری رو هم طی سال گذشته پیدا کرده بودیم . فکر کن یکی از همکلاسیاتو بعد هیجده سال ببینی در حالیکه قد پسرش از خودشم بالا زده ( نوشین حریری)!! خیلیها کلی از برنامه هاشونو جلو-عقب کرده بودن تا بتونیم یه 2-3 ساعتی رو کنار هم باشیم . اعظم با یه بچه تو بغل پا شده بود از یزد اومده بود، صبح رسیده بود تهران و شب هم بر می گشت!! پارسال خیلی هیجان زده تر بودیم . فکر کن برا اولین بار بعد هفده سال دور هم جمع می شدیم و اگه بدونی بچه ها رو چه جوری پیدا کردم!! برا پیدا کردن بعضیا شون 3-4 ساعت وقت گذاشتم ، برا بعضیا یه روز، کلی توی نت ؛ کلی هم لینکها و شماره های قدیمی رو زیرورو کردم . تا بالاخره 26 نفررو پیدا کردم و باز هماهنگی زمان مشترک و...پروین خونه اش رودر اختیار گذاشت و تو فکر کن چه حال و هوایی داشتیم!! هرکی از در می اومد تو ، همه جیغشون می رفت هوا!! بعضی چهره ها خیلی عوض شده بود و باید فکر می کردی تا به یاد می آوردی، گاهی هم مجبور بودیم اسم همو بپرسیم!! بعضیها بچه هاشون رو هم آورده بودن . دختر پوراندخت رو که می دیدی قشنگ یادت می اومد وقتی پنجم دبستان باهاش همکلاس بودی ، چه شکلی بودو یکـــــهــو کلی خاطره می دوید تو ذهنت... دختر پریسا هم که نگو..! اصلا خود خودش بود!! چند نفر از دبیرامون هم تشریف آورده بودن و کلی مارو ذوق زده کرده بودن. تازه اشم ما فهمیدیم که چقدر بچه های خوب و مؤدبی بودیم که بعد هفده سال معلمامون دوست داشتن بازم ما رو ببینن
دلم می خواد بقیه حرفامو بذارم به عهده همکلاسیام که اینجا رو خونه خودشون بدونن و بیان و تو این یه صفحه دفتر خاطرات مجازی ، یادگاری بنویسن. فقط اینکه هنوز موفق نشدیم این دوستامون رو پیدا کنیم . ازشون خواهش می کنیم خودشون زحمت بکشن و مارو پیدا کنن: «رؤیا رهبری، زهره یار احمدی، مژگان شمس آرا، راضیه طهماسبی، رضیه (نازي)میرعنایت، الهام رحمانی حسینی، اکرم قربانپور ، ندا اخوان، لاله واله ، نازیلا بابازاده، مریم آزاد نیا ،بنفشه زهرایی ،ليدا قوام زاده، مریم رحمانیان » (اگه کسی اسم دیگه ای یادش میاد اضافه کنه) و خانم امیری به خدا دلمون براتون تنگ شده، کجایـیـــــــــد؟؟
|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 ساعت 2:17
قشم : دنیا دنیا سکوت و آرامش
اگه از هواپیما به قشم نگاه کنی ، یه ماهی طلایی می بینی که وسط آبی خلیج فارس ، زیر نور خورشید ، داره جلوه گری می کنه. قشم به لحاظ تنوع مناظر طبیعیش ؛ بویژه شکلهای اعجاب برانگیز صخره هاش ؛ رتبه یک ژئوپارکهای خاور میانه رو داره و تو دنیا هفدهمیه. وقتی تو دره ستاره ها قدم می زنی ، احساس می کنی داری زیر اقیانوس راه می ری : صخره های آهکی ای که بدون هیچ جای دستی ؛ جلوی تو قد کشیدن و از طرفی به راحتی با ناخن هم خراشیده می شن!! و تو می تونی بعد از هزار سال ، هنوز نرمش حرکت آب رو روی صخره ها احساس کنی. به این فکر می افتی که سفر بعدیت رو به قشم طوری تنظیم کنی که ماه کامل باشه و تو بتونی تمام شب رو به تماشای سکوت نقره ای این صخره ها بنشینی و طلوع آفتاب روی تن خلیج رو از بالای این صخره ها تماشا کنی . متن کامل |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 15:20
من چه دانم؟؟!!
آخه به کی بگم برا من بیکار نشستن یعنی مرگ !! شاید حالا کار بدرد بخوری هم نکنما، ولی بالاخره باید یه کاری بکنم !! البته یه کار که نه ؛ چند تا کار با همدیگه!! حتی اگه همه کارام هم ا لکی باشه !! شایدم این صدای والد انتقادیمه که میگه : « تو باید همه اش تو حرکت و تکا پو باشی ! تو ارزشی نداری مگه اینکه در آن واحد یه عالمه کار کنی !!» این مدت برام یه تجربه کاملا جدید بوده تو کل زندگیم ، تجربه ای عمیق از ناتوانی ها و آسیب پذیریهای آدمی زاده برای من که تو اذعان ضعفها و ناتوانیهام نمی رم . فکر کن در انجام کوچکترین کارهای شخصیت ناتوان باشی و برای دونه دونه حرکتای ریزی که همیشه بدون هیچ توجهی انجامشون می دادی ، مجبور باشی کلی بررسی کنی که چه جوری حرکت کنی که جاییت تیر نکشه و جیغت هوا نره !! چه کش اومدنیه وقتی مجبور باشی برا هر یه کار شخصیت کمک بگیری و وقتی یه چیزی از دستت افتاد ؛ مجبور باشی اونقدر صبر کنی تا یکی پیدا شه و اونو بهت بده ، اونم برا من که دچار بیش فعالی مزمنم و هنوزم "کمک خواستن" برام یه کار سخته که خیلی وقتا یادم میره انجامش بدم و فکر می کنم "خودم" باید از پس همه کارام بر بیام !!
ولی همه اینا برام یه تجربه اس که به نظرم لازم بوده یه جایی تو زندگیم ازش عبور کنم : « مرضیه ! تو نمی تونی برای آدمها بایستی مگر اینکه تو پذیرش محدودیتها و ناتوانی ها ی اونها باشی و وقتی با " نمی تونم " هاشون مواجه می شی ، از سر درک و از سر مهر برخورد کنی و نه از سر انکار و غضب »
این روزا " مولویه " شهرام ناظری بیش از هر وقت دیگه وصف حالمه : متن کامل |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:35
- أ أ أ أ أ أه !! این مرضیه دورودیانم چرا نمیاد این پستشو کامل کنه؟ |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 1:2
|