تبليغاتX
سرود سبز رویش
سرود سبز رویش
شکرت خدا !

خدایا شکرت!!

            همینجوری شکرت!!

و شکرت که شاهد رویش دوباره آدمها هستم و موثر در اون

شکرت که شاهد شبنم شادی تو چشم آدمها هستم

شکرت که به من زبانی دادی که بتونم سرود سبز رویش رو سر بدم و آدمها رو به همسرایی دعوت کنم

خدایا شکرت که کمکم کردی تا عشق هستی رو لمس کنم و آدمها رو به دریافتش دعوت کنم

خدایا شکرت که...

خدایا!!... یادته؟!!....

             همه اون شبای تاریکی رو می گم....

                                                        که مرضیه بود و اشک...

و اونقدر تهی و خالی بود که هیچی پرش نمی کرد. شاید به نظر خیلیا آدم موفقی بود و شاید به ظاهر می خندید ولی درونش تلخ بود ، پر از تضاد و اعتراض...

خدایا...!!

            دعواهامون با هم بادته...؟؟

                                                 چرا چرا هام یادته...؟؟!!   

مرضیه یه گم شده بود ، تو یه بیابون خیلی خیلی تاریک ، با یه آسمون ابری ، نه ماهی و نه ستاره ای !!به اندازه شعاعهای دایره ، اطرافش  راه می دید و در ترس و لرز بود که « نکنه بیراهه باشن! نکنه یه خطری...؟! » و گاه اونقدر زندگی براش خالی بود که هیچی پرش نمی کرد و می گفت :« چه خطری؟!! من که چیزی برای از دست دادن ندارم ...»گاه مدتهای طولانی می ایستاد تا شاید یه جوری بفهمه از کدوم ور باید بره و اگه فکر می کرد یه طرف راهی هست ، با سرعت تمام می دوید و بعد بو..و..و..و..و...م می خورد به دیوار !! دوباره یه مدت گیج بود و منگ، تا یه کم بعد ، گرمی یه دستای مهربون رو روی شونه هاش حس کنه که بهش بگن :

« نا امید نشو!!

                                 دوباره شروع کن »

خدایا...!!

             تو بودی ؟ نه؟؟!!

 

خدایا شکرت!!

         شکرت که پاسخم دادی تا بفهممم سنگ تیک پا خورده تبعیدی ای به برهوت زمین نیستم

خدایا شکرت که کمکم کردی تا چشمه بشم و کمکم می کنی تا چشمه شدن و سرشاری آدمها رو به تماشا بنشینم

خدایا شکرت که زبونم رو به سر دادن سرود سبز رویش گویا کردی و کمکم می کنی تا آدمها رو به نور درونشون دعوتگر باشم

یه عزیزی می گفت :« خدا یعنی فهمیدن »....

خدایا شکرت که به « بهشت آگاهی »دعوتتم کردی و شکرت که تو این راه همسفرایی دارم که می تونیم « با هم بفهمیم » و در روزی درک و فهممون بقیه رو هم سهیم کنیم

خدایا شکرت که هر روز  داری برام « تازه» می شی

دیشب دو گروه از بچه های « شفای کودک درون » جشن پایان دوره داشتند و خدایا شکرت که حالا مرضیه کسایی رو داره که در کنارشون رؤیاش رو متحقق کنه :

«در مجالی که برایم باقیست

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که در آن همواره اول صبح

 به زبانی ساده

مهر تدریس کنند

و بگویند خدا

خالق زیبایی

و سراینده عشق

آفریننده ماست

مهربانیست که ما را به نکویی

دانایی

زیبایی

و به خود می خواند

جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ

دوزخی دارد

                  - به گمانم-

کوچک و بعید

در پی سودائیست

که ببخشد ما را

و بفهماندمان

          ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست »

                          زنده یاد مجتبی کاشانی

اینجا جاداره سپاس ویژه بگم به همه اونایی که تو اون شبای تاریک و سرد ، نور شدن و به راه من تابیدن، بویژه :

«زهرا فرخ رو» که مدیر اولین مدرسه ای بود که تونستم توش درس بدم  و حتی قبل از اینکه خودم خودم رو باور کنم ، باورم کرد  و برام ایستاد و مایه گذاشت تا عشقم به آدمها پا بگیره و به بار بنشینه

«فرشته میر هاشمی و امیر حسین نساجی» که مربی هام تو بنیان بودن و در کنارشون آموختم چگونه فرا تر از شعارها و مطالبی که تو کتابها نوشته شده بودن با خود عریانم مواجه شم و چگونه بی قید و شرط  عشق بورزم و چگونه حوزه تاثیر گذاریم رو افزایش بدم

«ناهید معتمدی و تورج بنی صدر» که مربی های کلاس یونگم بودم و در کنارشون  خرد – خرد آموختم چگونه با سایه هام مواجه شم و چگونه تو زبان تمثیل و از زبان اسطوره ها زندگی آدمها رو داستانهایی ببینم قابل تحلیل

دکتر «رضا صادقی» مربی ریکیم که دوره های  صوفی ، پرمایون و فنگ شوئی رو با ایشون گذروندم و در کنارش آموختم چگونه در سکوت ذهنم به بدنم و به طبیعت گوش بدم و چگونه با اونها هم آوا بشم و چگونه فراتر از همه هیاهوها و اعتراضها و حرف و حدیثها و دغدغه هایی که در مورد آدمها داشتم ، با سکوتم و با ایمانم از طریق ریکی عشقم رو با آدمها سهیم شم و تو زندگیاشون تاثیر گذار باشم . از رضا از یک جنبه دیگه هم بسیار سپاسگزارم : «صداقت و سادگی» فوق العاده اش و اینکه همه چیز رو با مبنای علمیش توضیح می داد و به جد می تونم بگم اگه «رضا» نبود ، ذهن تجزیه - تحلیلی و شلوغ مرضیه حالاحالا ها تو شلوغی خودش گیج می زد.

«کامبیز یگانگی» که فقط تو یه دوره کوتاه شاگردش بودم و با مقاومت بسیار ولی در آخر دوره شش هفته ای نرم و عمیقش چنان "تمام قد " با خواسته رو حم مواجه شدم که بعدش دیگه نتونستم سر خودم رو گول بمالم و رفتم سراغ رشته روانشناسی که آرزوی همه سالهای زندگیم بود و همیشه ازش فرار کرده بودم!

و در پایان استاد «محمد علی طاهری» که از طریقش با  "عرفان کیهانی " و حلقه های رحمانیت الهی آشنا شدم و چهره "مهرآمیز " خداوند رو لمس کردم و دیدم با چه زبان ساده ،عمیق، شیوا و شیرینی میشه پیچیده ترین تضادها رو تو صلح برد و چقــــــــدر در روح جمعی انسانها ، درگذشتگان و آیندگان ، مؤثر بود و چقــــــــدر در هوای آگاهی نفس کشید ...  بر خوان گسترده ای میهمان شدم که حال می توانم دیگران رو نیز بر این ضیافت دعوتگر باشم

 

خدایا شکرت که صیقلم دادی تا عشق تیز و سوزانم رو با مهر و لطافت به جام آدمها سرریز کنم و ....

                  درود حق بر همه پیشگامان و مشعلداران راه نور و روشنایی باد

|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 17:2 |

تاثير داستانهاي كودكي -1
سلام ! این روزا دارم در مورد تاثیر داستانهای کودکی در کل زندگی آدمها مطالعه می کنم .

دو تا سؤال دارم که خوشحال می شم بهش جواب بدین :

۱) تو قصه ها ی دوران کودکیتون ، فیلمها و کارتونها ، قهرمانتون کی بود؟

    و چه تأثیری روی شخصیت کنونی شما و یا انتخاب شغلتون گذاشته؟

۲) اسم کوچیکتون رو  دوست داشتین ؟ اصلا یه اسمه بودین یا دو اسمه ؟..

   اسمتون  چه تأثیری روی شخصیت شما گذاشته ؟

|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 22:19 |

این پیام  رو بهروز عزیز امروز صبح بهم عیدی داد ، حیفم اومد که اینجا نذارم تا همه بخوننش :

چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك ( المپيك معلولين ) در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.
همه اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم. آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود.
ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد . اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد.
هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.
يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود، خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده.
سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند.
در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند

....و این یکی رو هم :

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش هاش قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام

تعداد بیشتری از این داستانها رو هم می تونین اینجا ببینین

|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 11:27 |

لبخند نمکین خداوند
این شعر رو دوست سبزم رقیم در مورد تصویر پرنده ها سروده که با تشکر فراوان ازش ، اینجا براتون میذارم:

«سه تا پرنده پریدند در کرانه صبح
شده عروق من آکنده از ترانه صبح
                                                     تو گوئیا که خدا خنده کرد در آن دم
                                                      که زد زمهر خدا سکه از خزانه صبح
بیا به باغ و ببین بلبلان سراسر شور
به رقص و ناز ثریاست ...از چغانه صبح
                                                      به روی تخت زری بین که سرو ناز نشست
                                                      بدون شک ملکوت است جاودانه صبح
سرود سبز رویش ما را نگر ز حلقه دوست
که در وجود رقیم است بس روانه صبح!!»

و اما خود من! برای خود من این عکس نماد یه از "مرگ"!!

 تعجب می کنین، آره؟؟!! همیشه تو ذهن ما مرگ سیاه بوده و تلخ و سرد . اگه به زندگی بعد از مرگ معتقد نبوده ایم که مرگ "یک پایان ابدی" بوده و اگر بر "بی پایانی" خود معتقد بوده ایم ، صحبت زندگی های بعدی و قبلی مطرح میشده و یک سؤال مهم اینکه پس از همــــــــــــــــــــه این رفت و برگشتها ، "ُُُُُآخرش؟؟!!"

 

|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 11:18 |

این عکس چه احساسی به شما می دهد؟
|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 0:53 |

کلاس شفای کودک درون

ثبت نام دوره جدید "شفای کودک درون " آغاز شد . علاقمندان به شرکت در این کلاسها می توانند نام ، شماره تماس و آدرس ایمیل خود را در بخش یادداشتها  به صورت خصوصی برای بنده ارسال کنند تا در اولین فرصت با آنها تماس گرفته شود.

|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 ساعت 23:53 |

FREE HUGS

دیروز به دیدار یه دوست قدیمی رفتم برای ادای یه دین قدیمی. مادر 87 ساله اش بیمار بود و در بستر، اما ماشاءالله انرژی کلامش و جملات نیرو بخشش بسیار زیاد . به ذوق اومدم، در آغوشش کشیدم و بوسیدم. بغض کرد و گفت مدتهاست کسی اونو نبوسیده !! دوستم می گفت که این قانون خونه اونها بوده . شاخ در آورده بودم!! تا شب تو این فکر بودم که این چطور دیسیپلینیه؟؟!! به یاد یکی از مراجعینم افتادم ، مردی بود که می گفت  :« خوشم نمیاد به زنم بگم دوستش دارم ، این یه  کار چیپ (cheap) و لوسه. خودش باید بفهمه که وقتی دارم این همه برا خونه زحمت می کشم حتما دوستش دارم و تو زندگی من زنی جز اون و جود نداره»!!

ومن متعجب بودم که«چـقـــــدر فاصـلـه اینجاست بین آدمــها» احساس می کردم چـقــــدر سنگین و دردناکه که اینجوری پشت حصار تجزیه و تحلیلها ، ترسها ، پیش داوریها و قوانین خود ساختمون بمونیم و مهر و آغوشمون رو از هم دریغ کنیم . چـه حــیـــــــف که تو پیله تنهائیمون بمونیم و به هم گشوده نشیم .  و چقدر دردناک که با آدمی که زیر یک سقف زندگی می کنیم و جسممون رو با هاش شریک می شیم  ، قلبمون رو ازش دریغ کنیم ، پشت برج و باروی یخ زده قلبمون قایم شیم و تو هرچیزی فکر این باشیم که منفعت من چقدره و منفعت اون چقدر ، و تو همه چیز "من" و "اون" داشته باشیم. وقتی احساسمون رو جیره بندی می کنیم ، از جریان می افته  و یخ می زنه و اونوقته که روح زندگیمون یخ می زنه و می میمره.بیایم ببینیم که هر آدم ؛ تنها  "یک فرصته"  برا عشق ورزیدن ، برا اینکه اون رو هم به خودمون راه بدیم ، وجودمون رو به اون هم گسترش بدیم ، به هم جاری بشیم و از هم سرشار

 

            راستی...!  در مورد این دوتا چی فکر می کنین؟

 اگه فیلتر شکن دارین ، یه سری هم به این لینک بزنین :

www.youtube.com/watch?v=vr3x_RRJdd4

داستان یه استرالیاییه که یه روز از اینکه تو وطنش اینقدر تنهاس سختش میاد و یه مقوای بزرگ بر می داره روش می نویسه  FREE HUGS  و میره وسط خیابون می گیره بالا سرش . میگه :«اولا آدما با تعجب نگاهم می کردن و  از کنارم رد می شدن ، بعد یه خانم پیری پیدا شد و گفت صبح سگش رو از دست داده و حالا تنها شده و در آغوش من گریست » واین اولین نفر در این پروژه بود ،بعد  آدمهای دیگری هم به اون پیوستن و یه طومار ۱۰۰۰۰ امضایی رو به وجود آوردن و....فیلم خیلی قشنگیه که نمی دونم چرا سانسور شده؟؟!!

|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 16:15 |

عطش

گفتم که عطش می کشد م در تب  صحرا              گفتی که مجوی آب و عطش  باش  سراپا  

 

گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست              گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست 

 

گفتم  که در این  راه   کو   نقطه  آغاز              گفتی  که  تویی  تو خود  پاسخ  این راز      

 

  

|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 15:11 |

تشنگی و چشمگی

راستش رو بخواین اصلا نمی تونم اینجوری تو خلاء وبلاگ بنویسم!!

پـرم!!

        دارم غل می زنم!!

                               ولی همینکه شروع می کنم به نوشتن ؛

                                                                                         یه کوزه خشک و خالیم!!

 وقتی میرم تو کامنت دونی وبلاگا، یا وقتی دارم مشاوره میدم ، یا اصلا وقتی دارم همینجوری با یکی صحبت می کنم ، یکــهـــــــــــــــــو می بینم دارم یه چیزای جالبی یهش می گم که تازه خودمم شنونده اشم و تا اون موقع نمی دونستم!!!راستش از شما چه پنهون اگه حافظه ام تو این زمینه ها اینقدر توپ نبود بدم نمی اومد از نوشته های خودم یادداشتم بردارم

 

وباز از شما چه پنهون ...حتی یه وقتا یی حس میکنم مثل اینکه اون یه نفر دیگه اس که منم باید در محضرش شاگردی کنم و اون آدمه تنها "یک بهانه" بوده برا اینکه من چشمه بودنم رو زندگی کنم و "رویش دوباره "ای رو تجربه کنم و "سرشار" بشم واسه همینه که هیچ وقت از کارم خسته نمیشم و تو نهایت ضعف و خرابی (مثل همین مدتی که از کوه افتاده بودم و نهایت ناتوانیهام رو تجربه می کردم) ، همیشه کارم آبادم کرده ؛ بهم انرژی داده و سرپا نگهم داشته؛ واسه همینم هست که سختمه از آدما بابت مشاوره هام پول بگیرم: آخه اون آدمه یه هدیه اس برام، اگه این هدیه ارزشمند نبود من به کدامین "بهانه" سرشار می شدم؟؟!!

 

مرضیه دیده که هروقت برا خودش وقت می ذاره (تازه اونم به انگیزه آدما!!) و تو خودش ریشه میده یه جورای عجیب -غریبی دور و برش پر می شه از رویشهای دوباره آدمها ولی مرضیه نمی تونه خودش چشمه باشه !! مرضیه به یه بهانه ؛ به یه تشنگی برا چشمگیش نیازمنده!! یه تشنه بیرون خودم

                                                تا به بهانه اش بجوشم

                                                                                وبجوشم  

                                                                                           و بجوشم....

 

|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 9:38 |

پرسشناک

این روزا دارم می فهمم که  :
« در عرصه علم همواره پرسشهایی و جود دارند که باید به آنها پاسخ گفت اما...
پرسشهایی که از آنها آگاهیم و می خواهیم به آنها پاسخ گوییم مهمترین پرسشها نیستند !!! بلکه مهمترین پرسشها آنهایی هستند که ما اصلا هیچ تصوری از آنها نداریم!! این پرسشها دنیای کاملا جدیدی را به روی ما می گشایند»  استیون واینبرگ ، برنده جایزه نوبل فیزیک


               این روزا دارم تو یه اقیانوس بی درو پیکر غوطه می خورم!! بعد از اون پست قبلی که هیچکس نفهمید تو کامنت دونی مطلب کشیش نوشته بودم ، دارم تو خودم دنبال آدما می گردم و تو آدما دنبال خودم !!اینکه خودم کجام و آدما کجان و "وحدت" کجا ؟؟!!از یه طرف دیگه خیلی برام مباحث "ماده و فرا ماده" ، "ماده و ضد ماده " و "انرژی و ضد انرژی" و تئوری ریسمانها و CPH و LHC جالب شده !! رشته امم که فیزیک نیست ،شب و روزم پرسشناک شده

ولی یه چیزایی که دستگیرم شد میام اینجا براتون میذارم

|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 2:25 |

     سلام دوست عزیز! خوش اومدی! برای مشاهده این مطلب لطفا به سرود سبز کشیش  مراجعه کن!! خوشحال میشم از راهنماییهای ارزشمندت بهره مندم کنی

|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 13:52 |