![]()
پست الکترونیک سرودهای سبز قبلی سرودهای سبز قبلی
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آرشیو موضوعی سرودها
جستجو
پیوندها
فتوبلاگم!
فرادرماني امروز پایگاه خبری امیرکبیر آفتاب کودکان خیابانی توسعه پایدار نگاه نو گروه تخصصی طبیعت گردی ایران سفر ايراني ماساژ درماني آخرالزمان پرمايون ابتكار سبز حل آنلاين مسائل رياضي! Pics دكتر آرش نراقي وب سايت نقاشي كودكان و نوجوانان خياط باشي شهروند جهان باشيم فرنگيس فقط با يك كليك.. :: قالب ساز :: سرودهای روزانه
روزنه
از يادداشتهاي يك دختر ترشيده نقشه ترافیکی تهران تجربه بودن در اكنون آزاد كوه فلسفه علم ما و موچول مهربان تر از برگ تخته خاكستري پروازرابه خاطربسپارپرنده مردنیست عشق عرفان ادب و هنر قدرت تفکر و اندیشه تمام سرودها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرود سبز رویش
مرگ ، لبخند نمكين خداوند
اين روزها در همه جا سخن پر كشيدن خسرو شكيبائيه و آه و افسوس از دست رفتن اين هنرمند بي بديل. جمعه عصر ، تو مناطق ييلاقي هشت پر تالش ، داريم تو ماشين ميايم كه يكهو ياد "خسرو شكيبائئ" مي كنم. دلم عجيب هواي صداشو كرده و مدل حرف زدنش. دوست داشتم نواري ازش داشتم و مي شنيدم كه ندارم . تو یه فلش بک سریع تو ذهنم دوره می شه که اوایل اصلا کارهایش را دوست نداشتم ! در دنیای ریاضیات و منطق به دنبال قطعیتها و استواری ها بودم و نقشهای او به شوریدگی می زد و به "بی شکیبی ها". هامون را تا سالها ندیدم!! و این اواخر برنامه های کاریم را هم با "خانه سبز"ش هماهنگ می کردم !!يك لحظه براش اتصال مي دم و دعاي خيري و دوباره گستردگي سبز درختهاي كنار جاده ، چشمهام رو به مهموني خودش مي كشونه. شب منزل يكي از اهالي مي خوابم و صبح كه بيدار مي شم ، سر صبحونه، دختر صاحبخونه ميگه :«فهميدي خسرو شكيبايي مرد؟!!» مي گم:« كي؟؟!!..... چرا؟؟!!........ » و ماتم از گستردگي و پيوستگي و ضريب نفوذ روح جمعي كه چه جوري ما رو به هم صدا مي كنه : «آي ي ي ي آدما!!.......... يكيتون داره مي ره ها!!...... باهاش كاملين؟؟!!»
البته هنرمند مرگ نداره. هنرمند زنده اس تا هنرش زنده اس و نامش بر سر زبانهاس تا وقتي هنرش در ميان ماس و يادش در دلهاس و خاطره اش در خاطره هاس و براي من كه زندگي سفره و سفر و سفر، مرگ هم يك سفره ، منتهي سفري به ديگر سو و ادامه زندگي در بعد جديدي از بودن.مرگ هم يك زندگيه و يك شروع و آغاز دوباره. اصلا زندگي يعني مرگ : مرگهاي پياپي از آنچه هستي به آنچه مي شوي و هر چه بيشتر بميري زنده تري . «تنها گلهاي مصنوعي هستن كه هيچ مرگي ندارن» و البته نه هيچ طراوتي . بي مرگ از دانگي ، تولد و رويش امكان ناپذير است. ............ وباز هم منم با چالش انگاره هايم در مورد مرگ كه فكر مي كنم مرگ "لبخند نمکین خداوند"است و بخش ديگري از سفر ما در حلقه "انا لله و انا اليه راجعون" و فراخواني به ضيافتي گسترده براي رويش سبزي دوباره: « زخاک من اگر گندم برآید |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 23:15
علـــــي
هر روز كه به آگاهي جديدي برسيم، عيد است و امروز را به ياد "علي " مظهر عدالت، عرفان، جوانمردي و كرامت انساني بزرگ ميداريم. |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 18:37
ماسوله غوطه ور در خماري مه
دو و نيم ماه بعد از سفر قشم و سقوطم تو دره چاهكوه ، بالاخره تونستم دوباره پا به راه سفر بذارم و اين بار به سمت ماسوله و تا به ترمينال نرسيدم ، هنوزم مطمئن نشدم كه بالاخره دارم ميرم!! متن کامل |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 2:31
تاثير داستانهاي كودكي -2
خب! قول داده بودم كه در مورد تاثير فيلمها و سريالها و داستانها بر ناخودآگاهيمون صحبت كنم . قبلا هم خواسته بودم تا دوستان از تاثير قهرمانهاي داستانها و كارتونهاي كودكي و زندگيشون بگن كه خودمم همونجا به اون سوالا مفصلا جواب دادم .فقط تاثير يه داستانه كه دوست دارم اينجا براتون بگم : يه روز مرضيه كوچولوي هشت ساله ، دست در دست بابايي داشتن از دور استخر پاركي كه الان هم خونه اشون جلوشه رد مي شدن كه بابايي براش قصه خرگوشه و لاك پشته رو گفت تا اون ياد بگيره كه : «رهرو آنست كه آهسته و پيوسته رود رهرو آن نيست كه گهي تند و گهي خسته رود» ولي مرضيه خودشم نمي دونه كه چرا شخصيت آقا خرگوشه براش جذاب تر بود و تصميم گرفت مثل اون بشه!!
خب بريم سراغ اصل مطلب! اينجا ميخوام داستان سيندرلا رو به عنوان يه نمونه مورد بررسي قرار بدم چون داستانيه كه بدون شك همه امون بارها و بارها خونديمش شنيديمش و فيلم و كارتونشو ديديم و ديگه لازم نيست داستان رو اينجا تعريف كنم:
اگرچه داستان سيندرلا به ما اميد ميده كه « پايان شب سيه سپيد است » و اينكه بالاخره خوبي و پاكي بر بدي و بد خواهي پيروز ميشه ولي قهرمان داستان هيچ تلاشي براي به پايان بردن اين سياهي ها نمي كنه .فقط و فقط منفعلانه اشك ميريزه و غصه مي خوره و تحمل مي كنه تا يه روز ، دست تقدير براش يه معجزه اي بكنه و تازه نتيجه اين تحول جادويي هم تحولي در بينش و نگرش يا خرد سيندرلا نيست بلكه صرفا زيبايي و آراستگي ظاهر و لباسشه و تنها راهي كه براي رهايي و آزاديش جلوي پاش باز ميشه دلبري از امير زاده شهره تا با عروسي با اون همه سختيهاي زندگيش تموم شه .معلوم هم نيست تكليف بقيه دختران مادر مرده شهر كه زير دست نامادري هستن و يا به دليل فقر مجبور به بيگاري تو خونه ها هستن چي ميشه؟؟!! تو اين داستان بسيار آشنا كه به صورت نا خودآگاهي الگوي ذهني خيلي از آدما و بويژه دخترا ي جامعه ما قرار گرفته تنها راه چاره پناه بردن به رؤيا و تحمل كردن و زجر كشيدنه تا بالاخره "دستي از غيب برون آيد و كاري بكند" . با آدمها و بويژه زنان بسياري برخورد كرده ام كه به عنوان "خاله مرضيه" ساعتها كنارم اشك مي ريزن و از ظلم و ستمهايي كه بهشون ميشه گله و شكايت ميكنن ولي وقتي نوبت برداشتن قدمي ميشه ، ......نهايت كاري كه حاضرن بكنن رفتن سراغ دعا نويسه!! وقتي بهش ميگم :«عزيزم !! تا وقتي براي خودت قدمي بر نداري ، نه من و نه هيچكس ديگه اي هيچ كاري نمي تونه برات بكنه » ، مثل غريبه ها نگام ميكنه ، انگار از يه كره ديگه اي اومدم و نمي فهمم كه تاثير تقدير و سرنوشت چقدر تو زندگي ماها عميقه و من چه دردي مي كـشـــــــــم وقتي آرامشش رو مي بينم اگه فقط اون وجه خالگيم رو زندگي كرده باشم و بهش گفته باشم :«عزيزم !! غصه نخور خدا بزرگه . ايشالله خودش يه جوري مشكلت رو حل ميكنه» و اصلا اشاره اي نكرده باشم به اين فرموده خداوند كه :«ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهم » كه خداوند سرنوشت هيچ قومي رو تغيير نمي ده مگر آنكه خودشون تغييري در سرنوشتشون ايجاد كنن. خوب قصه اين دردمندي به درازا كشيد ولی هنوز به انتها نرسیده!! باز هم در باره اش خواهم نوشت.... ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ ن. دوتا مطلب این چندروزه پیدا کرده ام: یکی اینکه اسم خوش آهنگ سیندرلا به معنی "دختر خاکستر" است.لقبی که خواهر ناتنی کوچك سیندرلا که مهربانتر بود ،اورا به این نام می خواند. خواهران ديگر او را به نام "كلفت خاكستر"مي خواندند. ديگه اينكه هميشه فكر مي كردم پوشيدن يه كفش "بلورين" چه كار سخت و دردناكي بايد باشه و هميشه به خودم مي گفتم من آزاديم رو با هيچ كفش بلوريني معاوضه نمي كنم! تا اينكه تو اينجا فهميدم كه قصه از چه قرار بوده! |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 22:34
"شفای کودک درون" یکساله شد
از روزي كه شروع كلاس شفاي كودك درون ، هديه سالروزتولدم شد به خودم و آدما ، يكسال گذشت بالاخره يه جا احساس كردم كه مي تونم به خواسته دوستام كه مي خواستن تا من زودتر كلاسهام رو شروع كنم لبيك بگم. مثل هميشه ي اولين لحظه هاي رويش همون دونه اي كه تو اولین مطلب وبلاگم براتون گفتم ، همه بيم ها و اميدها بود : كلاس يه دوره بسيار حساس ، آرام و عميقيه كه با يه تولد دوباره به تو يه روش ياد ميده براي همه زندگيت . راستشو بخواين اسم اين كلاس خيليها رو مي ترسونه!! خيليها فكر مي كنن زندگي كردن «كودك درون» يعني بچه بازي ، يعني تاب بازي و يعني دست كشيدن از همه دستاوردهاي دنياي بزرگسالي!! در صورتيكه «كودك درون» خرد درون ماست و منبع بزرگ الهامات و نداي روح ماست ، منتهی براي رسيدن به اين دروازه جان ، بايد پروسه شفا رو طي كرد و صيقل خورد.خيلي از تصميماتي كه تو زندگي مي گيريم و هزارتا دليل هم براي درستيش مياريم و گاها تا پاي جان هم براش مي ايستيم ، صرفا از جايگاه زخمهاي كودكيمونه و طي كردن پروسه شفا ما رو مي رسونه به جاييكه بتونيم "رها و آزاد" انتخاب كنيم و با كمترين هزينه ، بيشترين نتيجه ها رو بوجود بياريم چون كودك درون با كائنات هم آواست . تو اين يكسال گذشته ، تو همه بالا و پائينهاي گاها" نفسگير ، تنها و تنها شوق پروازمان بود و "ايمان" به بيكرانه اي كه هيچ «اشتياقي » رو بي پاسخ نخواهد گذاشت . در كنار آدمها روئيدم و باليدم و سرائيديم «سرود سبز رويش» را
|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 23:57
كامپيوترم ويروسي شده و اينترنتم باز نميشه
بعد از سقوطم به دره چاهكوه تموم مدتي كه مجبور بودم تو بستر باشم با خودم مي خوندم: بالش من پر آواز پر چلچله هاست و امروز دوباره پا به راه سفر دارم اگرچه هنوزم كمرم چندان تحمل كوله پشتي و نشستنهاي طولاني رو نداره ولي تحمل موندن رو خيلي خيلي كمتر داره . انشاءالله زنده و سالم بر مي گردم و براتون از سفرم تعريف مي كنم ديگه اينكه ظاهرا روز زن و حتي هفته و دهه زن هم گذشته سه تا مطلب براي اين روز آماده كرده بودم ولي به دليل طولاني شدن بحثهاي در مورد تصوير زير ترجيح دادم دست نگه دارم ولي حالا مطلب چهارمي برام جالب شده تاثير فيلمها و سريالهاي وطني( و همچنين كارتونها ) بر تصويري كه در مورد نقش "زن" و "مرد" در ذهن و ناخودآگاه ما شكل مي گيره. به نظر من "زن" ما در كشمكشه بين نقش سنتي و پيامهايي كه از بخش سنتي ذهن جامعه در يافت مي كنه و پيامهايي كه اون رو به پيشرفت و تجدد دعوت ميكنن خوشحال ميشم نظراتتون رو برام بذارين تا بر گردم و مفصلا گفتگو كنيم فعلا تا درودي ديگر بدرود |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 12:22
و اما نظر خودم در مورد تصویر زیر
راستش این تصویر را سالهاست (شاید حدود 5 یا 6 سال) که نگه داشته ام تا روزی وبلاگ بزنم و آنرا در آن قرار دهم!!(گفتم که کارهایم دیر و زود دارند ولی سوخت و سوز ندارند
آنموقعها در چهره زن، غم و تنهایی و دلشکستگی و مظلومیت می دیدم و دلم برای آنهمـــــــــــــــــه سیاهی که احاطه اش کرده بود و غربت و تنهایی و بی پناهی اش می سوخت و (مثل خودش) مثل ابر بهاری می گریستم و تجربه ام این بود که " من که فنا شدم ، بگذار تا برای دیگران باشم"!! (مرضیه آن روزها
و نمی دانم از کی تجربه ام نرم- نرم با آن دچار تغییر شد و تا امروز که بیش از هر چیز از آن "عشق" و "ایمان" می گیرم شاید چهره اش هنوز غم زده یا نگران باشد (ومگر ما بابت اوضاع زن امروز نگران نیستیم؟؟!) ولی دیگر "مظلوم" نیست و باران مهر و عشقش را که دقیقا از قلبش آغاز شده ، نثار لاله زاری می کند که استوار و پر صلابت به پرورش آن ایستاده و بسیار جالب است برایم که در بین این همه تاریکیها و طوفانها ، او نوری را "می آغازد " و این تجربه برایم کاملا تازه است. امروز، او برایم سرشار از "امید"است و به رویش و سرسبزی " ایمان" دارد چون "نور وجود خود" را باور کرده و نه اینکه منتظر باشد نوری از بیرون ، راه را برایش روشن کند. هنوز هم من با این تصویر ،" سرود سبز رویش" سر می دهم و تازه می شوم و جوانه می زنم : «من اینجا روزی آخر از دل این خاک بادست تهی گل بر می افشانم من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه چون خورشید سرود فتح می خـــــــــو انم» |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در یکشنبه نهم تیر 1387 ساعت 22:34
|