![]()
پست الکترونیک سرودهای سبز قبلی سرودهای سبز قبلی
مهر 1388
شهریور 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آرشیو موضوعی سرودها
جستجو
پیوندها
فتوبلاگم!
فرادرماني امروز پایگاه خبری امیرکبیر آفتاب کودکان خیابانی توسعه پایدار نگاه نو گروه تخصصی طبیعت گردی ایران سفر ايراني ماساژ درماني آخرالزمان پرمايون ابتكار سبز حل آنلاين مسائل رياضي! Pics دكتر آرش نراقي وب سايت نقاشي كودكان و نوجوانان خياط باشي شهروند جهان باشيم فرنگيس فقط با يك كليك.. :: قالب ساز :: سرودهای روزانه
روزنه
از يادداشتهاي يك دختر ترشيده نقشه ترافیکی تهران تجربه بودن در اكنون آزاد كوه فلسفه علم ما و موچول مهربان تر از برگ تخته خاكستري پروازرابه خاطربسپارپرنده مردنیست عشق عرفان ادب و هنر قدرت تفکر و اندیشه تمام سرودها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرود سبز رویش
روزه فيلترنتي!
سلام دوستان!
یه مطلبی در اینجا گذاشتم که خوشحال می شم بخونینش و همچنین یه دوستمون هم یه داستان لطيف و زیبا اینجا گذاشته که اون رو هم پیشنهاد می کنم بخونین . تو ادامه پرسشناكي هام هم فعلا" سر از اينجا درآورده ام!! فعلا" هم با توجه به اینکه سرعت بسیار افتضاح "فیلترنت"مون ، هم وقت خيلي زيادي رو داره ازم مي گيره و هم هزينه خيلي زيادي رو داره بهم تحميل مي كنه ، ترجيح مي دم تا اومدن خط پر سرعتم فعلا" روزه اینترنتی بگیرم! براي همتون هفته ای شاد و پر انرژی آرزو دارم |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در شنبه بیست و هفتم مهر 1387 ساعت 8:13
زریوار اووووومــــــــــــدم!!
زریوار!! اووووووووووووومــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم ولي شما همچنان در پست پایین از "حافظ"تان برايم بگویید تا برگردم «هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم» |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 ساعت 15:38
خوانش و فهمش حافظ
تنها در حد ادبيات دبيرستان مي شناختمش! او از عشق مي گفت و من در گير و دار عقل ورزي ها و مصلحت انديشي ها..... بعدترها روي موج سهراب آمدم (سپهري) به انگيزه سفر به شهر پشت درياها و..... و ...... و..... تا اينكه حافظ صدايم كرد و من هميشه تسليم به كنجكاوي هايم ؛ رفتم تا ببينم كيست و چه مي گويد و آدميان با او چه مي جويند و از او چه مي يابند و حافظ شد همراه روز و شبم.... در همه آن نقاط بي تعادلي ، او بود نقطه اتكاء . گاه نويد مي داد و گاه نهيب مي زد و گاه بيم بود و گاه اميد، ومن با او به طريقت عشق، آشنا شدم و ابيات حافظ به بيت بيت زندگيم گره خورد . البته همچنان مي ترسيدم و مي لرزيدم كه اگرچه راست مي ديد و راست مي گفت ، بيرون از من بود و نه هميشه در دسترس! تا اينكه اززمستان گذشته به مدد حلقه هاي رحمانيت الهي و در "پناه"حق، روزه حافظ گرفتم تا رمضان امسال كه با چشمي نو و با زباني نو خواندمش و اين خوانش و فهمش نوين ، بهارانه ام كرد و به رويشی دیگر رساند. برايتان سوغاتي دارم از دل همه آن شبهای تاریک روح كه دانه اي بودم در دل سرد و نمور و تاريك خاك كه هربار با اين "نوازش" ، به اميد نور خورشيدي كه "همان نزديكي ها"بود، ديگربار "سرود سبز رويش" سر مي دادم:
«یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن چترگل برسركشي اي مرغ خوشخوان غم مخور دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت هان مشونوميدچون واقف نئی زاسرار غيب اي دل ار سيل فنا بنياد هستي بركند چون ترانوح است كشتيبان زطوفان غم مخور در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم سرزنشها گر كند خار مغيلان غم مخور گرچه منزل بس خطرناك است ومقصدبس بعيد هيچ راهي نيست كانرا نيست پايان غم مخور حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب جمله مي داند خداي حال گردان غم مخور حافظا د ركنج فقر و خلوت شبهاي تار تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور» شما هم برایم از "حافظ"تان بگویید : آيا حافظ براي شما هم ويژه بوده؟؟ و اینکه با کدامین غزلش ارتباط بیشتری گرفته اید؟ |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 14:2
روز جهانی کودک
یا آرزوی عشق،صلح و شفابراي مادرمان زمين وبراي همه كودكان*دنيا، روزجهاني كودك گراميبـاد *همه ما در درونمون یه كودك داریم که بخش عواطف و احساسات ، خلاقيت ، شهود و ادراكات و در يك كلمه "روح زندگي " ماست |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در چهارشنبه هفدهم مهر 1387 ساعت 11:48
امسال رمضان
امسال رمضان ، شادان بودم و رقصان ، و گاه پشت هيچستان، سرود خوان و پرسان – پرسان .... از چرايي و چگونگي حيات و ديگر حيات.... و از عشق عظيمي كه در صفر ثانيه آفرينش ، با سرود ستايش هستي ، بر خويشتن عاشقم كرد و فرصت كشف آگاهي و كمال را هديه ام ساخت و پايم به راه سبز رويش نهاد و «همتم بدرقه راه كرد» تا "مختارانه" ؛ از «حديث بندگي و دلبردگي »اش بجويم و در فراز و نشيبهاي راه و در پشت هر پيچ جاده جلوه گريهايش را ببينم و شادمانه اش در آغوش كشم. رمضان امسال ، پرسشناك ترين رمضان عمرم بود كه با مطالعه "انديشه هاي كوانتومي مولانا" آغاز شد و به مدد "حلقه"هاي رحمانيت الهي در ضيافتي پيوسته سپري شد: مهرباني كه در پس شبهاي تاريك روح، پس از همه گمگشتگيها و بي قراريها ، و دربدري ها و آوارگي ها و بي خانماني ها؛ كه فريادش مي كردم : «يا نورالمستوحشين في الظلم» با جلوه "شمس طاهري" آتش تضادهايم را بر من برد و سلام ساخت ، و بر سينه پرمهر گشوده اش آشيانم داد بازگشت و "عيد"مان مبارك باد اين هم كه تصوير صخره ايست در برمه كه شيرين عزيز برايم فرستاده عيدي ما باشد به شما خب از اونجا که کمتر کسی به خودش زحمت داده تا سرشو بچرخونه مجبورم خودم عکسم رو بچرخونم: |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت 15:0
چرا به عرفان حلقه جذب شدم؟
در آغاز ماه رمضان يه دعوتي از دوستان داشتم به "تجربه فرادرمانی" كه اينجا جا داره از دوستاني كه صميمانه تجربه هاشونو درميون گذاشتن تشكر كنم و همچنين از همه اونايي كه با مطرح كردن صادقانه سؤالهاشون منو به تفكر و كاوش واداشتن در مورد چيستي و چگونگي اين تجربه در صفحه دوم كامنتها ي همونجا توضيحانی داده ام و الان در پايان ماه رمضان مي خوام از نحوه آشنايي خودم با فرادرماني و "عرفان حلقه " بگم و اينكه چه چيزش جذبم كرد و بخش نظرات رو هم مي ذارم تا "ياران حلقه" از جاذبه ها و تجربه هاي خودشون برامون بگن. همونطور كه قبلا" هم براتون گفتم دوسالي هست كه با عرفان حلقه آشنام و قبل از اون هم سه سالي بود كه "ريكي" كار مي كردم و حالا قبل ترش بماند...... بنابر اين نقطه آغازم با "عرفان حلقه" روي مبدا صفر نبود و خيلي از «چرا؟؟» و «چگونه؟؟» گي هايي رو كه الان خيلي از دوستان دارن ، قبلا" تو "ريكي" جواب گرفته بودم و اينجا جا داره تشكر بسيــــــــــار ويژه داشته باشم از استاد عزيزم جناب آقاي دكتر « رضا صادقي» كه اگه بيان دقيق علميش نبود كه همه چيز رو با استدلال علمي فيزيك و پزشكي توضيح بدده و اگه سادگي منحصربفردش در ارائه مطالب و روش استفاده از ريكي نبود و اگه صداقت كم نظيرش نبود ، محال محال محال بود كه مرضيه تجزيه – تحليلي شكاكي كه هر چيز رو از هزار جنبه چك مي كرد ، حاضر بشه از اين روش استفاده كنه . طي سه سال شايد به جز حداكثر ده روز،هميشه از ريكي استفاده مي كردم براي خودم و بيش از خودم براي آدمها . يه جعبه آرزوها داشتم كه توش پر بود از آرزوهاي سلامتي و گشايش براي آدمها و من همه "اشتياق" بودم براي "بودن براي آدمها". همه سطوح ريكي و كار با سنگها و كريستالها رو گذروندم و در انتظار دوره مربيگري "ريكي" بودم تا بتونم لذت اون رو با آدمهاي بيشتر و بيشتري سهيم شم كه در نهايت بهت و تعجب من همزمان شد با تعهد ديگه اي كه از قبل داده بودم و من كه به خرد كائنات ايمان داشتم كه هر لحظه و هر جا ما رو به "فضا - زمان" صحيح هدايت مي كنه ، موندم تو خماري كه «چــــــــــــــــــــرا؟؟!!» و اين "چرا؟!" رو چند ماه بعد كه با فرادرماني آشنا شدم ، چه خوب فهميدم : "فرادرماني" بسيار بسيار ساده تر ، مؤثرتر و غني تر از ريكي بود : تو بخش در مان ، هر زمان كه وارد عمل مي شدم كه براي كسي فرادرماني انجام بدم ، "لايه محافظ" خودبخود ايجاد مي شد و نياز نبود وقت يا حتي نيت جداگانه اي رو بهش اختصاص بدم و اصلا" تجربه افت انرژي شديدي رو كه گاهي تو ريكي شاهدش بودم ، نداشتم. ديگه اينكه اصلا نيازي نبود من همزمان با كسي كه متقاضي ريكي بود وقت بذارم و يا حتي براي "جعبه آرزوها"م. همه چيز به سادگي يك "نظر" بود كه با امضاي سوگند نامه تفويض مي شد چون همه چيز رو پله "عشق" بود و بي ابزاري : نه تجسمي ؛ نه تصوري ؛ نه ورد و ذكر يا مانترايي و نه .... ونه.... ونه....و تنها شرط لازم و كافي براي استفاده از اين فيض عام الهي ؛ "شاهد "بودن بود و بس. تفاوت بسيار عمده ديگه در درمان در بخش "غير ارگانيكها" بود و تاثيري كه در ايجاد بيماريها داشتن و اينجا "تنهـــــــــا" جايي بود كه مي ديدم با لايه محافظ بسيار قوي و توضيحات بسيار دقيق و هوشمندانه مي تونه پاسخگو باشه . به غير از بخش درمان ؛ آگاهيهايي بود كه تو اينجا ارائه مي شد و امكان دريافتش برام وجود داشت. تنها جايي بود كه مي ديدم بدون هيچ تضادي مي تونه «چرا- چرا» هاي من پر تضاد رو كه ديگه مذهب برام تبديل به يه پيرهن نخ نما شده بود جواب بده . اونم با پايه هاي علمي – تجربي تو بخش درمان و همگام با تئوري هاي جديد فيزيك در بخش آگاهيـــــهـا . اينجا يه بار ديگه لازم به يادآوري كه همونطور كه در كامنتهاي «تجربه فرادرمانی» توضيح دادم ، "فرادرماني" و كلا" شاخه هاي مختلف طب مكمل در تضاد با دانش پزشكي بشري نيست و افراد معمولا" زماني به سراغ اين بخش ميان كه از طب رايج نااميد شدن و نتيجه هايي كه اينجا مي گيرن يه نشونه اس كه اينجا چيزي فراتر از مرزهاي كشف شده علم قرار داره . و ديگه اينكه نه كه فكر كنين اين مباحث نتيجه اش تنها تو درمانه ، بلكه درمان مشهود ترين و قابل اندازه گيري ترين بخشه و نتايج بسيار زياد ديگه اي در آرامش روح و روان ما داره ، اونم از جايگاه آگاهي و وحدت با هستي و نه خلسه اي كه تو رو از زندگي معمول و فعاليتهاي روزانه ات باز داره و بويژه "فرادرماني " كه مقدمه "عرفان حلقه " هست چون باهاش تمرين مي كني كه از پيله منيت ها و خود پرستيهات بيرون بياي و به آدم ديگه اي گشوده بشي و تجربه "صلح " با خودت و خداوندو هستي و آدمها رو تجربه كني.
با سپاس به استاد عزيزم ، بنيانگذار "عرفان حلقه "، جناب آقاي «محمد علي طاهري» :
« کسی پيدا شد آخرچشممان را آسماني كرد صميمانه به يك لبخند با ما مهرباني كرد وباور كن به پاس آن نگاه مهربا نش بود دلم با ني لبكهايش اگرعمري شباني كرد»
پ.ن. میهمانان عزیزی که به قصد دیدن تصویر استاد طاهری به اینجا تشریف میارن ، لطفا روي "كسي" بيت بالا كليك كنن |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت 2:14
وسوسه های رفتن
«عاشقم مثل مســـــافر عاشقم عاشق رسيدن به انتهــــــا
عاشق بوي غريبــــــانه كوچ تو سپيده غريب جاده هــــا
من پر از وسوسه هاي رفتنم رفتن و رسيدن و تازه شدن ( اگرچه ميدانم " رفتن، رسيدن است")
توي يك سپيده طوسي سبز مثل يك عشق پر آوازه شدن»
خب تور زريوار به حدنصاب نرسيد ولي من همچنان "پر از وسوسه هاي رفتنم". تو اين فكر بودم كه دوشنبه و سه شنبه رو هم بگيرم سر تعطيليام و بندازم تو جاده شمال !! يه تكه از نور تا لاهيجان رو نديدم و بعد دوباره هشت پر تالش و جنگل گيسم و بعد هم اون تكه زيباي ليسار تا آستارا كه جاده به موازات دريا همراهيت مي كنه و سمت راستت تا چشم كار مي كنه سبزآبي درياست و سمت چپت هم سبزي جنگله كه تو سينه كوه خودشو بالا كشيده و بعد گردنه حيرت انگيز حيران و سرعين وتبريز و كندوان و يك شب اقامت در هتل لاله 5 ستاره (اينا تازه دوروزشه كه من پر از وسوسه هاي رفتنم.... نمي دونم چه مرگم شده؟؟!! انگار همين بيست روز تا آخر مهر رو دارم كه همه اينجاها رو برم !! هر چي به خودم نصيحت مي كنم :«آخه عزيز دل من ، قربون شكل ماهت برم ، حالا چه عجله ايه ؟!! امسال نشد سال ديگه » ولي همه كارمو مي تونم بندازم براي سال بعد به جز سفرهامو كه«من پر از وسوسه هاي رفتنم...!!» كلي دارم فكر مي كنم با پول اقامت هتل كندوانم مي تونم ADSL بخرم تا ديگه اين ماه مثل ماه قبل 86 تومن قبض تلفن ندم يا يه كم ديگه بذارم روش و اين مونيتور 15 ساله پير فرتوت رو كه يكسره اون شكم گنده اش دم چشمامه و تازگيا ديگه يه موقعايي هم غش مي كنه ، باز نشسته اش كنم (البته TVM LowRadiation و خيلي ازش ممنونم كه طي اين سالها خيلي بهتر از مونيتورهاي LG مواظب چشمام بوده) اما من پر از وسوسه هاي رفتنم..... كلا" جاذبه كشف چيزاي جديد برم خيلي خيلــــــــــي بيشتره تا انگيزه تثبيت داشته هام . حتي تو همين وبلاگم ، سفرنامه هاي از رشت تا آستارا و راين هنوز كامل نشده ،بعلاوه چند تا پست ديگه كه هنوز تو پوشه ام مونده وتـــــــازه از سفر تفرشم هم هيچي براتون نگفتم !!(ببخشيــــــــــــد !! آخه همه اش تو خونه بودم و مشغول مطالعه!! درآغاز سال نو ، براي امسالم اعلام صلح و شفا دادم و اعلام سفر ، كه اينها محورهاي حركتم باشند در سال جديد و الان مي بينم كه بايد انرژي نظم و تثبيت رو هم بهش اضافه كنم: «مرضيه عزيزم ، دركت مي كنم! هيجانت رو براي كشف ناشناخته ها برا ي كشف دنياي درون و بيرون آدمها و وقتي مي گي "هر آدم يه معجزه است"، اشتياقت رو براي كشف بيكرانگي وجود اون درك ميكنم ولي الان، فصل تثبيته فصل اينه كه داشته هات رو نظم بدي و كمدات رو مرتب كني فصل اينه كه به جاي قالب شكنيهاي همه زندگيت قالب قالب شكنيت رو بشكني و به قالبهاي متداول آدما تن بدي فصل اينه كه يه فضاي رشد جديد رو تجربه كني و به جاي گسترش برگهات تو آسمون ، تو زمين ريشه بدي در نهايت تواضع ، پا جاي پاي ديگران بذاري و در نهايت سادگي ، تازگي رو تجربه كني تا عيد 88 ، Ok نازنين؟؟ »
«كمكم كن كمكم كن نذار اين گمشده از پا دربياد خرمن رخوت من شعله مي خواد كمكم كن كمكم كن من و تو بايد به فردا برسيم چشمه كوچيكه برامون ما بايد بريم ، به دريا برسيم دل ما دريائيه چشمه زندونمونه چيكه چيكه هاي آب مرثيه خونمونه تو رگ بودن ما شعر سرخ رفتنه كمكم كن كه ديگه وقت راهي شدنه»
|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در دوشنبه هشتم مهر 1387 ساعت 12:30
بزن به جاده همسفر!
دوست دارم تعطیلات عید فطر رو برم زریوار ، تو استان كردستان، نزديك مريوان
اونجا بيشتر اهل تسنن هستن و شنيدم عيد فطر و قربان ؛ به اندازه نوروز براشون مهمه و جشن مي گيرن . به جز اين دو عيد ؛ ۴۵مين روز بهار و ۴۵مين روز زمستان رو هم به نام "پير شاليار"جشن دارن. ديگه از جاهاي ديدني اون اطراف ، روستا شهر "هورامان" يا "اورامان تخت" هست كه ظاهرا شبيه ماسوله است ولي خيلي بزرگتر ، طوريكه بهش مي گن"روستا شهر" (حالا تا بريم ببينيم!) و بازارچه مرزي هم كه اون نزديكياس حالا مشكل چيه اينه كه توري كه قراره باهاش برم اونجا به حد نصاب نرسيده حالا دوتا راه به نظرم برام مي مونه: يكي اينكه با يه چادر و كيسه خواب بزنم به جاده (كه البته هيچكدومش رو هم ندارم!! ولي بالاخره درياي امكاناته ديگه!! جورش مي كنم!! راه ديگه اينكه از شما ها بخوام باهام همسفر شين! اگه پايه اين ، لطفا تا جمعه شب برام كامنت بذارين و اعلام كنين تا بقيه هماهنگياشو انجام بدم |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در چهارشنبه سوم مهر 1387 ساعت 4:16
|