![]()
پست الکترونیک سرودهای سبز قبلی سرودهای سبز قبلی
آبان 1388
مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آرشیو موضوعی سرودها
جستجو
پیوندها
فتوبلاگم!
فرادرماني امروز پایگاه خبری امیرکبیر آفتاب کودکان خیابانی توسعه پایدار نگاه نو گروه تخصصی طبیعت گردی ایران سفر ايراني ماساژ درماني آخرالزمان پرمايون ابتكار سبز حل آنلاين مسائل رياضي! Pics دكتر آرش نراقي وب سايت نقاشي كودكان و نوجوانان خياط باشي شهروند جهان باشيم فرنگيس فقط با يك كليك.. :: قالب ساز :: سرودهای روزانه
روزنه
از يادداشتهاي يك دختر ترشيده نقشه ترافیکی تهران تجربه بودن در اكنون آزاد كوه فلسفه علم ما و موچول مهربان تر از برگ تخته خاكستري پروازرابه خاطربسپارپرنده مردنیست عشق عرفان ادب و هنر قدرت تفکر و اندیشه تمام سرودها آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
سرود سبز رویش
«مرا حق از می عشق آفریده است همان عشقم اگر مرگم بزاید»
مرضیه عزیز ،شيريني رويش مرگ گواراي وجودت... آنچنان زيباست زيبــــاست زيبـــــــاست اين بي بازگشت
كز برايش مي توان از جان گذشت
|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در چهارشنبه بیستم آبان 1388 ساعت 19:14
انتخاب خوش شانسي
اين روزا خيليا بهم مي گن: "تو چه آدم خوش شانسي هستي!!"
و من بهشون جواب مي دم : "خوش شانسي يك انتخابه"!
|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 12:37
جداي از تو...
عكسي كه پارسال تو فتوبلاگم گذاشتم ،امسال جزء اولين عكسايي شد كه تو جستجوي گوگل در مورد "روز جهاني كودك" رؤيت مي شه و آدماي زيادي رو به دنبال خودش به اينجا كشونده . برام اين اميد رو مي سازه كه پيامي كه با عشق ارسال مي شه ، در هستي جاريه و حتي اگه تو ديگه نباشي؛ اون پيام مثل يه رود مي ره و مي ره و دشت وجود آدما رو سيراب مي كنه ... كلا" به نظرم شعر من ؛ نوشته من ؛ نقاشي من ؛ آواز و موسيقي من ؛ حتي سخنراني من و هر هنر ديگه اي كه از من بجوشه ، وقتي جاري شد ، ديگه مالكش من نيستم ، آدمان با هر فراپيامي كه ازش برداشت مي كنن و هر آدمي هم اين پيام رو به زبون و مدل خودش ترجمه مي كنه و مي فهمه. مثل اينكه ما فقط يه كانال هستيم تا بخشي از آگاهي هستي رو به سطح قابل فهم تري در آسمون بقيه ببارونيم و بعد خودشه كه ديگه رود مي شه و قلب آدما رو طربناك مي كنه و تاره خيلي وقتا از وجود آدما ، دوباره به تو جاري مي شه با يه زبون جديد و يه برداشت جديد. همين تجربه رو داشتم روز پنجشنبه اي كه ميهمان بچه هاي شفاي كودكم بودم و چه احياگر بود كه ببيني سرودي كه روزي به تنهايي زمزمه اش مي كردي،در نهايت خستگي تو ، امروز بر لبان ديگران جاريست ، گرم و پر رويش و زندگی بخش...
با سپاس به Dubravka Kolanovic ؛
بـــــــادا كه پذيراي خرد كودك شفا يافته درونمان باشيم
|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 7:4
نمي دونم با اين فيلترنتي كه هر وقت حرف داري بزني ، قطعه چي كار بايد بكنم؟؟!!
فقط اينكه خيلياتونو انتظار داشتم جمعه اي ببينم كه نديدم! ان الله لا يغير ما بقوم حتي يغيروا ما بانفسهمامسال اينو يه جور ديگه هم فهميدم :"ما بانفسهم " رو هميشه جمع مي فهميدم و امسال "روح جمعي" فهميدم كه برآيند خواست دروني و سطح ادراك و آگاهي تك تك ماست. شايد يه روز انرژيش بود كه از ظلمي كه "نادانسته " به خودمون روا مي داريم صحبت كنم.... نقداً اين مي آگاهي گواراي وجودتان تا بعد... |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 ساعت 22:16
جام مي2
الهــــــــــــــــــــــــي!
بيزارم از آن طاعتي كه مرا به عجب آورد و بنده آن معصيتم كه مرا به عذر آورد |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در جمعه ششم شهریور 1388 ساعت 19:37
جام مي1
" الهي دعا به درگاه تو لجاج است ، چو داني كه بنده به چه محتاج است "
خواجه عبدالله انصاري |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 23:52
میلاد دردمندی...
علي جان امروز سالگشت ميلاد توست و ما دردمنديم !... نه دردمند از ظلم و جور زمانه و نه دردمند از بيعدالتيها ... كه صدبار دردمند تر از اينكه اين ستم ها به نام تو جاري مي شود ، از اينكه به نام "مظهر عدالت" ؛ عدالت به مسلخ برده شده و به نام مظهر شهامت ، بندگي و زبوني ترويج مي شود و به نام "مظهر آگاهي" ، تحميق انسانها صورت مي گيرد.... علي جان ، در اين سالگشت ميلاد تو ما دردمنديم و دلخون... نه دردمند از اينكه نامي از تو و اسلام نمانده ... كه صد هزاربار دردمند تر از اينكه از اسلام جز نامي نمانده . از اينكه فراموش كرده ايم معناي مسلماني ، تسليم بودن در برابر حقيقت است حتي اگر به مذاقمان تلخ آيد .... علي جان ما امروز دردمنديم... نه دردمند از فراموش شدن مناسك و مناسبتهاي مذهبي... كه صدبار دردمند تر از اينكه در مناسك و سمبلها گميم و از خاطر برده ايم كه اينها تنها نشانگان و اشارگاني بوده اند بر يافتن جهت و مسير... علي جان ما امروز دردمنديم... نه دردمند از اينكه در جامعه اسلامي عدالت گراي ما ، هم وطناني از گرسنگي به خواب پناه مي برند... كه صد هزار بار دردمند تر از اينكه اينها گرسنه نگاه داشته مي شوند تا به هنگام نياز به بهاي لقمه ناني حاضر به هر نوع فرمانبرداري باشند ، و حتي حاضر باشند بي هيچ سلامي ، باتوم خود را بر تن انساني ديگر فرود آورند....
همه تشنه لبيم ساقي كجايــــــي؟ گرفتار شبيم ساقي كجايـــــــــي؟ اگه ميكده امروز شده خونه تزوير به مـحراب دل ما تويي تو مرشد و پير همه به جرم مستـي سر دار ملامــت مي ميريـم و مي خونيـم سر ساقي سلامـت
|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت 20:25
نوروزی نو
هر روز که به آگاهی جدیدی برسیم " نوروز" است و "عید " و بازگشتی به سوی " او" بر مدار حلقه وحدت « انا لله و انا الیه راجعون » هر روزمون " نوروز" باد و لحظاتمون سرمست از می آگاهی ناب و دلهامون شکوفان به سرایش" سرود سبز رویش"
آدرس ایمیلتون رو بذارین براتون یه کلیپ نوروزی بفرستم |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 0:58
از دانگی تا رودانگی
خب شوخي شوخي دونه شدم!! اونم بيشتر از چهل روز!!
اين مدت دوران بسيار پر جوش و خروشي بود و پر از تجربه هاي جديد و جوانه زدنهاي پياپي و با اينكه وبلاگم برام فوق العاده عزيزه و يه جورايي مثل بچمه ، اما خب نشد كه بنويسم!!.... مثل اينكه واژه ها تصوير تو بودن تو آيينه و فقط براي همون يه لحظه ! مثل يه حباب ! تا يه چرخي تو ذهنت مي خوردن ، مي تركيدن و نا پديد مي شدن و صرفا" لذت قشنگي سطح رنگين كمونيشون بود كه براي تو مونده بود و شوق تولد يه حباب انديشه ديگه بود كه بين يه لحظه و لحظه بعدت پل مي زد حتي اگه عمرش كوتاه تر از اوني بود كه به روي كاغذ بياد و بعد هم بخواد به صورت "سرود سبز رويش" جاودانه بشه... جالبيش برام اين بود كه فهميدم جوونه زدن (حداقل براي من) خيلي ربطي به دونه شدن نداره!! رويش و پويش من تو "رود"شدنه و دقيقا" توي "شدن"ش... اينكه بجوشم و بخروشم ... يه جا تو يه دشت گسترده بشم و آروم حركت كنم و يه جا هم مثل آبشار ، پر خروش و پر هيجان فرود بيام .. يه جا با "اتصال" به دريا ، سكون رو تجربه كنم و لحظه اي بعد هم با امواج پر خروشش خودمو به سينه ساحل بكوبم .... يه جا هم ذرات وجودمو به خورشيد هديه كنم تا باهاشون ابر بسازه و سفري از يه جنس ديگه..... اينجا جا داره به همه شما دوستاي خوبم كه تو سفر "شدن" از شعور"دانگي" تا خرد"رودانگي" حمايت و همراهيم كردين سپاس ويژه بگم و به سرود پويش رود ميهمانتون كنم:
جاری با شیم و سبز |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 ساعت 23:54
دانگی
خب قرار بود يه مدتي دونه بشم.
حالا مي گم دونه شدن سخته سخته سخته!! حداقل هنر من يكي نيست!! اگرم دونه بشم ، از اون دونه هايي مي شم كه بايد خيلي زود جوونه بزنم و بيام بيرون ، تو كار بقيه دونه ها سرك بكشم حتما" و كمكشون كنم تا اونا هم جوونه بزنن درست مثل آرتميس ايزد بانوي اسطوره هاي يونان كه بلافاصله بعد از تولدش به مادرش در وضع حمل برادر دوقلوش آپلو كمك مي كنه... براي مرضيه هميشه شوق پروندن آدما بوده كه بالهاش رو باز كرده، اينكه چرخش يه پيچك رو به دور تنه اش ببينه بوده كه بهش انگيزه داده كه مثل يه درخت ريشه هاش رو تو تن سرد و سخت زمين بگسترونه و قد بكشه و با گسترش شاخه هاش تن سنگينش رو به سمت خورشيد بالا بكشونه... بادا كه برويد و بروياند
پ.ن. دوستان عزیز می تونین اینجا بیشتر با آرتمیس آشنا شین |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 14:54
ظهر عاشورا
پيام حسين در طول تاريخ ، دعوت به آگاهي و آزاد انديشي است . اینکه جو زده نشیم و دنبال هیاهوها راه نیافتیم ، بلكه با چشماني باز و به دوراز قیل و قالها به دنبال حقيقت باشيم. اينكه از قشر و ظاهر به عمق و معنی حركت كنيم، حتي اگه به نظر همه ظاهر پرستان، حج نيمه تمام ما معني خروج از دين رو بده و اينكه وقتي با حقيقت مواجه شديم ، پشت ترسها و مصلحت انديشيهامون پنهانش نكنيم و اگه لازم شد حتي براش از جونمون هم مايه بذاريم... پس به همراه دوست عزيزم معراج :
نیت می کنيم
در ظهر عاشورا
شناخت حسین را
قربة الی الله...
و دوست دارم دعوتتون كنم به مطالعه اينجا
|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در چهارشنبه هجدهم دی 1387 ساعت 12:10
« درد من زيستن در حصار بركه نيست ،
درد من زيستن با ماهياني است
كه فكر دريا به ذهنشان خطور نكرده است» |+|
بی بازگشت...
اين حصار در حصار ذهنمان را اصلا" نمي توانم بفهمم كه چرا و چگونه و چگونه است كه بهار پشت پنجره را باور نمي كنيم و در تاريكي مي مانيم و پنجره به آفتاب نمي گشاييم؟؟!!!!! « درد من زيستن در حصار بركه نيست ، درد من زيستن با ماهياني است كه فكر دريا به ذهنشان خطور نكرده است» و من درد مي كشم و درد مي كشم از اين حصار در حصار تنگ و تاريك ناآگاهي ، همچنان كه ذوق رويش يك جوانه را سرودخوان مي شوم همراه با سبزينگي رويش هر انسان ........ و فردا شب به عروسي يكي از اقوام دعوتيم و مامان با چه نعجبي نگاه كرد به اين دختره "پابند پاره كرده " اش كه گفت مي خواهد به عروسي برود!! كه باورم اين است كه مرگ زيباست و رستني است دوباره و بالندگي است بر مدار " انا لله و انا اليه راجعون" و بنا براين نه ماتمي جايز است و نه اندوهي روا و وصيتم اين است كه در جشن پروازم (بعد از آنكه اعضای بدنم به تن آنهايي پيوند داده شد كه نياز مندند) آش پشت پا بدهيد و سپيد بر تن كنيد و سبز و نارنجي و قرمز و آبي و ... و همه رنگين كمان را به مجلس آوريد و دف بزنيد و شادي كنيد كه پرنده مهاجري به ميعادگاه موعودش بازگشته : «ز خاك من اگر گندم برآيد از آن گر نان پزي مستي فزايد تنور و نانوا ديوانه گردد تنورش بيت مستانه سرايد ميا بي دف به گور من زيارت كه در بزم خدا غمگين نشايد»
پ.ن. راستش... حالا كه متنم رو دوباره مي خونم ، باید بگم این "بی بازگشت" خیلی هم بی بازگشت نیست!! و اگه به آگاهی و بالندگی نرسیده باشیم و هنوز به يه چيزايي روي زمين وابسته باشيم، كالبد ذهني ما براي تكميل تجربه اش بر مي گرده و ميهمان ديگران مي شه ، با عوارض بسياري كه براي ميزبان بوجود مياره و آنقدر كالبد عوض مي كنه تا از تاريكي ناآگاهي ها به نور آگاهي برسه و سفرش واقعا" "بي بازگشت" بشه!! اميد كه سفر ما ، سفري آگاهانه و واقعا" "بي بازگشت" باشه
|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 ساعت 0:17
امسال رمضان
امسال رمضان ، شادان بودم و رقصان ، و گاه پشت هيچستان، سرود خوان و پرسان – پرسان .... از چرايي و چگونگي حيات و ديگر حيات.... و از عشق عظيمي كه در صفر ثانيه آفرينش ، با سرود ستايش هستي ، بر خويشتن عاشقم كرد و فرصت كشف آگاهي و كمال را هديه ام ساخت و پايم به راه سبز رويش نهاد و «همتم بدرقه راه كرد» تا "مختارانه" ؛ از «حديث بندگي و دلبردگي »اش بجويم و در فراز و نشيبهاي راه و در پشت هر پيچ جاده جلوه گريهايش را ببينم و شادمانه اش در آغوش كشم. رمضان امسال ، پرسشناك ترين رمضان عمرم بود كه با مطالعه "انديشه هاي كوانتومي مولانا" آغاز شد و به مدد "حلقه"هاي رحمانيت الهي در ضيافتي پيوسته سپري شد: مهرباني كه در پس شبهاي تاريك روح، پس از همه گمگشتگيها و بي قراريها ، و دربدري ها و آوارگي ها و بي خانماني ها؛ كه فريادش مي كردم : «يا نورالمستوحشين في الظلم» با جلوه "شمس طاهري" آتش تضادهايم را بر من برد و سلام ساخت ، و بر سينه پرمهر گشوده اش آشيانم داد بازگشت و "عيد"مان مبارك باد اين هم كه تصوير صخره ايست در برمه كه شيرين عزيز برايم فرستاده عيدي ما باشد به شما خب از اونجا که کمتر کسی به خودش زحمت داده تا سرشو بچرخونه مجبورم خودم عکسم رو بچرخونم: |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در سه شنبه نهم مهر 1387 ساعت 15:0
مرگ ، لبخند نمكين خداوند
اين روزها در همه جا سخن پر كشيدن خسرو شكيبائيه و آه و افسوس از دست رفتن اين هنرمند بي بديل. جمعه عصر ، تو مناطق ييلاقي هشت پر تالش ، داريم تو ماشين ميايم كه يكهو ياد "خسرو شكيبائئ" مي كنم. دلم عجيب هواي صداشو كرده و مدل حرف زدنش. دوست داشتم نواري ازش داشتم و مي شنيدم كه ندارم . تو یه فلش بک سریع تو ذهنم دوره می شه که اوایل اصلا کارهایش را دوست نداشتم ! در دنیای ریاضیات و منطق به دنبال قطعیتها و استواری ها بودم و نقشهای او به شوریدگی می زد و به "بی شکیبی ها". هامون را تا سالها ندیدم!! و این اواخر برنامه های کاریم را هم با "خانه سبز"ش هماهنگ می کردم !!يك لحظه براش اتصال مي دم و دعاي خيري و دوباره گستردگي سبز درختهاي كنار جاده ، چشمهام رو به مهموني خودش مي كشونه. شب منزل يكي از اهالي مي خوابم و صبح كه بيدار مي شم ، سر صبحونه، دختر صاحبخونه ميگه :«فهميدي خسرو شكيبايي مرد؟!!» مي گم:« كي؟؟!!..... چرا؟؟!!........ » و ماتم از گستردگي و پيوستگي و ضريب نفوذ روح جمعي كه چه جوري ما رو به هم صدا مي كنه : «آي ي ي ي آدما!!.......... يكيتون داره مي ره ها!!...... باهاش كاملين؟؟!!»
البته هنرمند مرگ نداره. هنرمند زنده اس تا هنرش زنده اس و نامش بر سر زبانهاس تا وقتي هنرش در ميان ماس و يادش در دلهاس و خاطره اش در خاطره هاس و براي من كه زندگي سفره و سفر و سفر، مرگ هم يك سفره ، منتهي سفري به ديگر سو و ادامه زندگي در بعد جديدي از بودن.مرگ هم يك زندگيه و يك شروع و آغاز دوباره. اصلا زندگي يعني مرگ : مرگهاي پياپي از آنچه هستي به آنچه مي شوي و هر چه بيشتر بميري زنده تري . «تنها گلهاي مصنوعي هستن كه هيچ مرگي ندارن» و البته نه هيچ طراوتي . بي مرگ از دانگي ، تولد و رويش امكان ناپذير است. ............ وباز هم منم با چالش انگاره هايم در مورد مرگ كه فكر مي كنم مرگ "لبخند نمکین خداوند"است و بخش ديگري از سفر ما در حلقه "انا لله و انا اليه راجعون" و فراخواني به ضيافتي گسترده براي رويش سبزي دوباره: « زخاک من اگر گندم برآید |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 23:15
این پیام رو بهروز عزیز امروز صبح بهم عیدی داد ، حیفم اومد که اینجا نذارم تا همه بخوننش :
چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك ( المپيك معلولين ) در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. ....و این یکی رو هم : دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش هاش قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد و بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :"اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت:"نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام تعداد بیشتری از این داستانها رو هم می تونین اینجا |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 11:27
لبخند نمکین خداوند
این شعر رو دوست سبزم رقیم در مورد تصویر پرنده ها سروده که با تشکر فراوان ازش ، اینجا براتون میذارم:
«سه تا پرنده پریدند در کرانه صبح و اما خود من! برای خود من این عکس نماد یه از "مرگ"!! تعجب می کنین، آره؟؟!! همیشه تو ذهن ما مرگ سیاه بوده و تلخ و سرد . اگه به زندگی بعد از مرگ معتقد نبوده ایم که مرگ "یک پایان ابدی" بوده و اگر بر "بی پایانی" خود معتقد بوده ایم ، صحبت زندگی های بعدی و قبلی مطرح میشده و یک سؤال مهم اینکه پس از همــــــــــــــــــــه این رفت و برگشتها ، "ُُُُُآخرش؟؟!!"
|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387 ساعت 11:18
این عکس چه احساسی به شما می دهد؟
|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در دوشنبه بیستم خرداد 1387 ساعت 0:53
FREE HUGS
دیروز به دیدار یه دوست قدیمی رفتم برای ادای یه دین قدیمی. مادر 87 ساله اش بیمار بود و در بستر، اما ماشاءالله انرژی کلامش و جملات نیرو بخشش بسیار زیاد . به ذوق اومدم، در آغوشش کشیدم و بوسیدم. بغض کرد و گفت مدتهاست کسی اونو نبوسیده !! دوستم می گفت که این قانون خونه اونها بوده . شاخ در آورده بودم!! تا شب تو این فکر بودم که این چطور دیسیپلینیه؟؟!! به یاد یکی از مراجعینم افتادم ، مردی بود که می گفت :« خوشم نمیاد به زنم بگم دوستش دارم ، این یه کار چیپ (cheap) و لوسه. خودش باید بفهمه که وقتی دارم این همه برا خونه زحمت می کشم حتما دوستش دارم و تو زندگی من زنی جز اون و جود نداره»!! ومن متعجب بودم که«چـقـــــدر فاصـلـه اینجاست بین آدمــها» احساس می کردم چـقــــدر سنگین و دردناکه که اینجوری پشت حصار تجزیه و تحلیلها ، ترسها ، پیش داوریها و قوانین خود ساختمون بمونیم و مهر و آغوشمون رو از هم دریغ کنیم . چـه حــیـــــــف که تو پیله تنهائیمون بمونیم و به هم گشوده نشیم . و چقدر دردناک که با آدمی که زیر یک سقف زندگی می کنیم و جسممون رو با هاش شریک می شیم ، قلبمون رو ازش دریغ کنیم ، پشت برج و باروی یخ زده قلبمون قایم شیم و تو هرچیزی فکر این باشیم که منفعت من چقدره و منفعت اون چقدر ، و تو همه چیز "من" و "اون" داشته باشیم. وقتی احساسمون رو جیره بندی می کنیم ، از جریان می افته و یخ می زنه و اونوقته که روح زندگیمون یخ می زنه و می میمره.بیایم ببینیم که هر آدم ؛ تنها "یک فرصته" برا عشق ورزیدن ، برا اینکه اون رو هم به خودمون راه بدیم ، وجودمون رو به اون هم گسترش بدیم ، به هم جاری بشیم و از هم سرشار
راستی...! در مورد این دوتا چی فکر می کنین؟
اگه فیلتر شکن دارین ، یه سری هم به این لینک بزنین : www.youtube.com/watch?v=vr3x_RRJdd4 داستان یه استرالیاییه که یه روز از اینکه تو وطنش اینقدر تنهاس سختش میاد و یه مقوای بزرگ بر می داره روش می نویسه FREE HUGS |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 ساعت 16:15
عطش
گفتم که عطش می کشد م در تب صحرا گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا
گفتم که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست گفتم که در این راه کو نقطه آغاز گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز
|+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 ساعت 15:11
تشنگی و چشمگی
راستش رو بخواین اصلا نمی تونم اینجوری تو خلاء وبلاگ بنویسم!! پـرم!! دارم غل می زنم!! ولی همینکه شروع می کنم به نوشتن ؛ یه کوزه خشک و خالیم!! وقتی میرم تو کامنت دونی وبلاگا، یا وقتی دارم مشاوره میدم ، یا اصلا وقتی دارم همینجوری با یکی صحبت می کنم ، یکــهـــــــــــــــــو می بینم دارم یه چیزای جالبی یهش می گم که تازه خودمم شنونده اشم و تا اون موقع نمی دونستم!!!راستش از شما چه پنهون اگه حافظه ام تو این زمینه ها اینقدر توپ نبود بدم نمی اومد از نوشته های خودم یادداشتم بردارم وباز از شما چه پنهون ...حتی یه وقتا یی حس میکنم مثل اینکه اون یه نفر دیگه اس که منم باید در محضرش شاگردی کنم
مرضیه دیده که هروقت برا خودش وقت می ذاره (تازه اونم به انگیزه آدما!!) و تو خودش ریشه میده یه جورای عجیب -غریبی دور و برش پر می شه از رویشهای دوباره آدمها ولی مرضیه نمی تونه خودش چشمه باشه !! مرضیه به یه بهانه ؛ به یه تشنگی برا چشمگیش نیازمنده!! یه تشنه بیرون خودم تا به بهانه اش بجوشم و بجوشم.... |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 ساعت 9:38
پرسشناک
این روزا دارم می فهمم که :
این روزا دارم تو یه اقیانوس بی درو پیکر غوطه می خورم!! بعد از اون پست قبلی که هیچکس نفهمید تو کامنت دونی مطلب کشیش نوشته بودم ، دارم تو خودم دنبال آدما می گردم و تو آدما دنبال خودم !!اینکه خودم کجام و آدما کجان و "وحدت" کجا ؟؟!!از یه طرف دیگه خیلی برام مباحث "ماده و فرا ماده" ، "ماده و ضد ماده " و "انرژی و ضد انرژی" و تئوری ریسمانها و CPH و LHC جالب شده !! رشته امم که فیزیک نیست ،شب و روزم پرسشناک شده ولی یه چیزایی که دستگیرم شد میام اینجا براتون میذارم |+| نوشته شده توسط مرضیه دورودیان در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 2:25
|